خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامانی سمانه
آرشیو شده ها
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
لینک دوستان
مهتاب
کاميار
نشريه ادبي عروض
آرين
حسين
ايليا
مامانی سمانه
آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
هوالمتین
چند روز پیش سر درد بدی گرفته بودم که با یک بسته استامینوفن کودئین هم هیچ تغییری نکرد...
-
سمان جان تو ریلکسیشن بلدی ؟ شاید خوب بشیا!
-
مامانی شما پلی استیشن بلدی ؟ اینقد خوبه.........

----------------------------------------
- مامانی چقد تب داری . داری می میری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-
( ساعت ۴ صبح همان روز)
- متین کجا داری می ری ؟
- میرم مامانمو بیدار کنم ببینم نمرده !!!!!!!!!!
-----------------------------------------------
پسر همسایه کناری ما که دوست متین هم هست مشکل گفتاری داره . مامنش سعی می کنه وقتی که با متین بازی می کنه به واسطه متین یه کم روی تلفظ درست کلماتش کار کنه .
- امین جان خاله بگو باطری .
- بافتی!!!
- نه خاله بگو باطری . باط - ری .
- اِ چرا اذیتش می کنید ؟ خب اون داره اینگیلیسیشو میگه !!!
-

هوالمتین
پی نوشت : یه بنده خدایی دست بر قضا گوشی موبایل مامان آقا متین رو به امانت گرفته بود .
مکان واقعه : کافی شاپ هتل البرز .
هنرمندان : مامان آقا متین ٬ بابای آقا متین ٬ خود آقا متین ٬ همون بنده خدا ! ٬ چند بنده دیگر خدا ...
زمان واقعه : دقیقن لحظه رسیدن اون بنده خدا و قرار دادن گوشی موبایل روی میز !!!
-
مامانی شما موبایل داری ؟
( چون این سناریو سه بازیگر فعال دارد از رنگ سبز به جای همان بنده خدا استفاده می شود )
-
- نه مامانی ندارم
-
موبایل شما پس کجاس ؟
-
- موبایل من خونس عزیزم 
-
موبایل شما چه رنگی بود ؟
-
....
----------------------------------------
چند روز پیش به توصیه اطرافیان و به دلیل کشف استعداد عجیب موسیقی آقا متین ٬ بردمش یه موسسه بزرگ و معتبر موسیقی تا با یکی از اساتید مشورت کنم . همون لحظه ورود که متین مث آدمای با شخصیت
رفت نشست روی مبل و از اول تا آخر صحبتای من و استاد رو با دقت تمام گوش داد . بعد از یه ساعت که استاد توضیح دادن که اُرف خوب نیست و گوش موسیقی بچه رو خراب می کنه و باید با ارگ شروع کنه که هم نت خونی کنه هم دو تا دستش کار کنه و ... آقا متین در کمال آرامش فرمودند
- چقد حرف می زنید . من می خوام برم کلاس سه تار !!!
-

----------------------------------------
- خاله ای بیا از این کاکائوی لپ لپ من بخور 
- نه خاله نمی خورم خودت بخور پسرم 
- نه خاله ٬ باید بخوری .
بیا بخور ( و به زور یه دونه از اون چوبایی که باهاش کاکائو می خورن !!!
رو گذاشت دهن خالش )
- آخ الهی قربون بچم برم می بینی چقد آقا و مهربون و ... است ؟ 

- نه عزیز دلم . صداش بعدن در میاد ( هیچ وقت کسی توصیه های مادرانه منو جدی نگرفته
)
- برو بابا بچم به این ماهی ....
وسط همین بحثا بابا جون آقا متین با توپی پر تشریف آوردن سراغ خاله سیمین که چرا لپ لپ بچه رو خوردی ؟
می گه خاله سیمین لپ لپمو خورده شما برو برام یه لپ لپ دیگه بخر .
-

( دلم خنک شد ! )
---------------------------------------
- مامانی الهی من قربون شما برم . من شما رو خیلی دوست دارم .
- خدا نکنه پسرم . دیگه این حرفو نزنیا .
- چرا حرف بد نیست که . شما پس چرا به من می گی الهی قربونت برم ؟
- چون من مامانتم عزیزم .
....
- مامانی الهی مامان جون قربونت بره !!!
-

هوالمتین
این آقا میتن چن وقته دست از سر سی دی و ... برداشته
و مث پسرای گل
رفته پی سواد یاد گرفتن !!!!!!
اصل ماجرا از این قراره که به کمک انواع و اقسام وسایل آموزشی و کمک آموزشی آقا متین موفق شده خوندن ۲۰ - ۳۰ تا کلمه فارسی رو یاد بگیره که به مجموع این کلمات < سواد ( savad ! ) گفته می شه .
در ادامه برخی از مشتقات سواد رو ببینید .
سواد بازی ! : از آنجایی که به زعم متین خان مهم ترین کاربرد رایانه بازی است هر نرم افزاری اعم از ورد و ... که در آنها امکان تایپ « سواد » وجود داشته باشد سواد بازی نامیده می شود !
سواد فروشی : هر مغازه یا فروشگاهی که در آن اقلام مربوط به « سواد » شامل بَن بِن بُن . کتابهای سواد آموزی لگوهای شامل کلمات و ... وجود داشته باشد . ( به دختر عمش گفته بود مامانم رفته از سواد فروشی برام سواد خریده !!!
)
سواد نویسی : نوشتن « سواد » از جانب مادر نامبرده و قرائت آنها توسط فرد ذکر شده !
و ...
( دیروز که داشت بازی می کرد یهو با تمام احساسش گفت : مامانی کاشکی شما هم یه کم سواد داشتی !!! 

)
---------------------------------------------------
من آقای شمارشیم :
وان - تو - تری - فور ...
آن - دو - تخاز - کتخ و ...
- عزیزم آدم اول باید زبون خودشو بلد باشه . فارسی !!!
- خب بلدم . یک - دو - سه - چاهار ..... هفتادوهفت - هشتاد و هشت - نه تاد و نه !!!
-----------------------------------------------
- من اسممو دوس ندارم 
- چرا عزیزم ؟
- چون قشنگ نیست . من دوست داشتم اسمم بهار !!!!!!!!! باشه 


هوالمتین
متین یه کتاب داره به اسم تخت جمشید !!! ماجرای کتابم در مورد تاریخ ایرانه !!! و اینکهمردم چه جوری سفر می کردن و ... تو این کتاب یه عکس « خر » کاریکاتوری هست که یه نفر داره باهاش می ره تخت جمشید .
- مامانی این عکس آهوه !!
-
نه عزیزم . این خره .
- نه
خر حرف بدیه
این آهوه !
( نتیجه اخلاقی داستان : بنده بهتر است بیشتر از این برای اصلاح این بشر تلاش نکنم و یاسین هم در گوش آهو نخوانم !!! )
---------------------------------------------------------
این روزها تمام وقت بیداری!! متین خلاصه می شود به بازیهای کامپیوتری و سی دیهای کارتون ( زبان اصلی و غیر اصلیش هم فرقی ندارد ) و بیبی تی وی ( بخوانید baby tv ) و کلمه های عجیب و غریب انگلیسی که از آنها می آموزد . اخیرن هم طی یک اقدام فرهنگی به تبعیت از دکتر کزازی دست به ساخت کلمات جدید انگلیسی می زند !!!
- مامانی فیل به اینگیلیسی می شه ا ِلِفِنت . نی نی کوچولو هم می شه بِیبی . بچه فیل نی نی کوچولو هم می شه بِیبی اِلِفِنت !!!
-------------------------------------------------------
شب عید امسال شاید اولین سالی بود که متین به عنوان یک انسان نسبتا محترم کنار سفره ۷ سین به صورت جدی حضور داشت و البته من از ۳ ساعت و نیم مانده به تحویل سال با سوالات عجیب و غری متین خانروبرو بودم .
- مامانی کی عید می شه ؟
- سه ساعت دیگه
-سه ساعت دیگه یعنی کی ؟
- یعنی هر وقت سفره هفت سین بچینیم .
- پس چرا غذا رو نمیاری سر سفره ؟
- عزیزم این سفره غذا نیست . سفره هفت سینه .
- چرا سفره رو جمع نمی کنی ؟
- برای اینکه عید بشه
- عید بشه چی می شه ؟ صبح می شه ؟
- نه عزیزم . هیچی نمی شه . همدیگه رو بوس می کنیم به هم عیدی می دیم .
- شما برام عیدی چی خریدی ؟
- یه چیز خوب .
- بابا چی خریده ؟
- همونی که من خریدم .
-پس چرا جفتتون برام یه عیدی خریدید ؟
- برای اینکه عیدیت گرون بود .
- پس کی برام عیدی خریدید که من نفهمیدم ؟
...
- پس کی عید می شه ؟
...
- پس چرا عیدیمو نمی دی ؟
...
- پس اگه عید نشده چرا این آقاهه هی می گه عیدتون مبارک ؟
....
و آخر هم یه ساعت مونده به تویل سال عیدیشو گرفت و رفت خوابید ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - مامانی سمانه
این چند روزه که به دلایلی ! خونه نشین شده بودم نمی دونم من لوس شدم یا متین !!!
- مامانی من ی خوام برم خونه بابا جون .
- هر وقت وقت کردم با هم می ریم .
نه من می خوام الان برم .
- دلت تنگ نمی شه واسه مامان ؟
-نه !!!
- 
- خب اگه شد !!!!!!!!! می گم بابایی بیاد دنبالم 
-------------------------------------------------------------
-
من دوست ندارم بری دانشگاه !
-
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
- آخه همش به من می گی اگه نذاری درس بخونم استادام منو میندازن پیش سوسکا بعد مامان نداری !
- خب اگه نرم دانشگا که بی سواد می شم .
- خب بیا من بهت شعر یاد می دم که با سواد شی
-

--------------------------------------------------------------
- مامـــــــــــــــــــــــــــــــانی بدو بیا لاک پشت پیدا کردم !
-
از کجا ؟
- تو آشپز خونه .
ـ
مامانی این اسمش کفش دوزکه . اذیتش نکنیا می میره .
- نه اذیتش نمی کنم . رفیقمه !
.
.
.
- مامانی نخ دوزکم ! پلو می خواد .
-
(گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست .... آنچه البته به جایی نرسد فریاد است ! )
چند شب پیش خونه بابابزرگ متین بودیم . من و متینم عین این حیاط ندیده ها
تو حیاط رو به آسمون دراز کشیده بودیم .
منم شروع کردم عین این مامانای فرهیخته به متین درس خداشناسی دادن !
- مامانی خدا خیلی مهربونه . همه رو دوس داره .
- منم خدا رو دوس دارم .
- خدا چون ما رو دوس داره واسمون همه چی درست کرده . آب واسمون درست کرده . خذا درست کرده . خونه درست کرده . درخت درست کرده ...
- ترقه درست کرده ...
-
--------------------------
- من از سوسک می ترسم 
- نه مامانی آدم نباید از هیچی بجز خدا بترسه .
- من خدا رو دوست دارم . خدا ترسناک نیست
فقط دایناسور تو کلاه قرمزی ترسناکه !
-
-------------------------------
- من تو شهر بازی سوار دایناسور گندهه شدم . هی رفت بالاااااااااااااا هی اومد پایییییییییین !
- ترسیدی پسرم ؟
- نه من بزرگ شدم . نمی ترسم که . فقط نفسم درد گرفت !!!!!!!
-








هوالمتین
- بچه تو چرا لخت شدی ؟
- آخه آب هندونه ریخته و بلیزم . می خوام اون بلیز زردمو بپوشم بابا ! ( این بابا یه جورایی غیر مستقیم یعنی تو چه خنگی ! )
- این ؟
- نه اون بلیز زرده که روش عکس سگ داره ...
(
بلیز زردی که روش عکس سگ داشته باشه که نداشت ولی هر چی بلیز از خانواده رنگ زرد داشت نشونش دادم )
- این ؟
نه .
- این ؟
- نه .
- این ؟
- نــــــــــــــــــــــــــه
اون بلیز زرده که روش عکس سگ داره بابا !!!
-
خب بیا خودت پیداش کن .
- 
بیا ایناهاش .
-
( یه بلیز قرمز که روش عکس خرس داشت ... )
با نهایت احترام به ایلیا و بابایی مهربونش ! و با کسب اجازه کتبی از مبتکر این طرح !
- مامانی تولدمه ؟
-نه . ۵ روز دیگس ... ۵ تا بخوابی و بیدار شی ...
- مامانی خوابم میاد ... ۵ تا می خوام بخوابم !
- نه ۵ تا شب بشه بخوابی بعد صبح بشه .
.
.
.
- مامانی هوا صبح شد ! ( مریم اگه بود می گفت بچت پست مردنه ! )
- آره ۴ تا دیگه هم صبح بشه .
.
.
.
-
مامانی تولدمه ؟
-بله .
- بابایی می خواد برام دوچرخه بخره ؟
- بله .
- شما می خوای برام سونی بخری ؟
-نه ! سونی واسه آقا کوچولوها خوب نیست ! کوچولویی !
- پس چرا وقتی می خوای درس بخونی به من می گی برو عین آقاهای بزرگ کتاب بخون ؟!
-
( چی بگم خب ؟ حرف حساب که جواب نداره ! )

